محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3023

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چون خواهرانش اين سخن را شنيدند بانگ زدند و بگريستند ، دخترانش نيز گريستند و صدايشان بلند شد كه عباس برادرش و على پسرش را فرستاد و گفت : « خاموششان كنيد كه بدينم قسم گريهء بسيار خواهند كرد . » گويد : « و چون برفتند كه آنها را خاموش كنند گفت : « ابن عباس بى جا نگفت » گويد : ما بدانستيم كه به وقت شنيدن گريه شان اين سخن را از آن رو گفت كه ابن عباس گفته بود آنها را همراه نيارد . و چون خاموش شدند حمد خدا گفت و ثناى او كرد و ياد خدا كرد چنان كه بايد و محمد و فرشتگان و پيمبران را صلوات گفت ، چندان گفت كه خدا بهتر داند و به گفتن نيايد . گويد : به خدا هرگز چه پيش از آن و چه بعد ، نشنيدم كه گوينده اى بليغتر از او سخن كند . آنگاه گفت : « اما بعد ، نسب مرا به ياد آريد و بنگريد من كيستم آنگاه به « خويشتن بازرويد و خودتان را ملامت كنيد و بينديشيد كه آيا رواست مرا « بكشيد و حرمتم را بشكنيد ؟ مگر من پسر دختر پيمبرتان و پسر وصى وى « و عموزاده اش نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد و پيمبر را در « مورد چيزى كه از پيش پروردگارش آورده بود تصديق كرد ؟ مگر حمزه « سرور شهيدان عموى پدرم نبود ؟ مگر جعفر شهيد طيار صاحب دو بال « عموى من نبود ؟ مگر سخنى را كه ميانتان شهره است نشنيده‌ايد كه پيمبر « خداى صلى الله عليه و سلم به من و برادرم گفت : اين دو سرور جوانان « بهشتىاند ؟ اگر آنچه را مىگويم كه و حق همين است باور مىداريد به خدا « از وقتى دانسته‌ام خدا دروغگو را دشمن دارد و دروغساز زيان مىبيند ، « دروغ نگفته‌ام ، و اگر باورم نمىداريد هنوز در ميان جماعت كس هست كه اگر « در اين باب از او بپرسيد به شما مىگويد . از جابر بن عبد الله انصارى يا